خرید بک لینک
گاوبندی                                 ز شرم موی سپید است هوشیاری ماو گر نه نیست تو را حرف مندرآری مادهان خشک و بیابان دیدگاه شماستکه میکشد به لجن پای بدبیاری ماچگونه شد که چهل سال گشت و پخته نشد؟به روی تاوهی تو، نان تازهکاری مازوال بارش نیسان که جرم دریا نیستفلک چه خاطره دارد ز بیبخاری ما؟ز کارداری چوپان نگو، که غرق دروغمرا حذر دهد ز گرگ نابکاری مادرشکهچی برو تا اسب باد و منطق نورز گل برون کشد این بار و زور گاری ماز گاوبندی دهقان و چاه قاضی آبلبت چه تر شود اینجا به برکناری ما؟!نه وامخواه و بدهکار کس نه بستانکارحساب چنبره بر هم زد این نداری مانه زندگی شد و آزادی و نه خوشبختیورای کوچهی بنبست و نیسواری ما شهریور 1400                                                   

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 20:29

به گریه میگذرد ، این فراق یلداییهزار و سیصد و اندی ز عصر تنهاییاز آن زمان که ارادت درآمد از در شوقو برد دست جدایی، زمان به یغماییاز آخرین نفسی کز کشیک دل گره خوردنگاه حسرت ما در امید شیداییهمیشه ساعت ِ دلتنگ و نیم میدیدمرواق وصل تو در صحن ناشکیباییخوشا نماز محبت به باب رحمت توسلام سینهی پر داغ و اذن رسواییکنار حجرهی افسوس و بست دلتنگیوضوی نور و تماشا به حوض دریاییمرا به خود طلب آقا وگرنه شرم حضوراسیر خاک سکوتم کند به هر جاییمهر ماه 1400 ؛ 30 صفر 1443 ؛ سالروز شهادت امام رئوف الهام بخش ابیات بالا، متن زیر استاز آخرین قرار عاشقانه ما چند سالی می گذرد.یادتان هست سال هزار و سیصد و تنهایی؟من و شما و عشق،سر قرار همیشگی وصل، ساعت دلتنگ و نیم؛رواق پر داغ سینه ام،صحن بی شکیبی دستانم، بست حسرت، حجره افسوس، کنج دنج دلتنگی!چقدر می گذرد از آخرین سلام و خداحافظی اشکانهمان.از آخرین دق الباب عاشقانه در باب الجواد.از آخرین وضوی نور در حوض دریایی مشرف به باب الرضا.از آخرین اقامه نماز محبت در جوار سایه رحمت شما.از آخرین دیدار عاشقانه و از آخرین نگاه غریبانه.از همان آخرین نفسی که نگاه بیابانی ام در نگاه دریایی شما گره خورد.و شرم رنج جدایی بود که از چشمانم می چکید.یادش بخیر آخرین روزی که از دست بلند شب رها شده بودیم.یادش بخیر آخرین طلوعی که به سرخی یک غروب، غمگین بودم.حالا بی رمق در پشت در انتظار، روی پله برقی بی قراری نشسته ام.دوباره بی صبرانه منتظر دعوتنامه ام.هنوز هم امید دارم که برای حضور در مهمانی کریمانه خود بخوانی ام.من محتاج نوازش های نورانی شما در لحظه نیایشم.بـــــه امـــــید آن روز...

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 20:29

ای خوانده تو را سوز دل خام، که بارانوی دست نیاز از  تو  کشد وام که باراندر گوش سپهر آتش صدتیغه فکندهاستآه ِ  چمن  و  غنچه  به  پیغام:  که باراندر  بستر  مرگ،  آه  در آمیخته  با خاکآنجا  که دمد*  ماهی ِ در دام:  که باراندر  هق هق دهقان  و  فغانداری  زاغانافتاده به خواهش  گل  بادام : که باراندارد به جگر داغ و دریده است به فریادهر لاله  لب و جامه  بر اندام،  که  باران"خون  بارد از آن گونه  که  باران بهاری"در  باغ  چو  نالد   رخ  گلفام :  که  بارانبشکافت دل کوه و  در اندوه  فرو خوردچون گوهر اشک از  لبش آرام: که  بارانبرداشت در آبشخور خشک از همهسو بادهمپای  ستور  از   دل  ناکام :  که  بارانچون فاخته کوکو زند آهوست که جانکاههو هو  کند  آغاز  و  در  انجام:  که  باراندر زخمهی ناهید، غریونده چو پروینکیهان شده در هیهی بهرام که باراناین چشم چروکیده، پی چاره چه بیتاببا  ابر  پریشان شده  همگام،  که  بارانبیگانه  رمید از تو  و  در سوگ زمین، زارافتاد  و  به درگاه تو  شد رام  که بارانتا خاک و چراگاه چو بخت است سیهرویشب، ناله بلند است بر این بام: که  بارانیا رب؛تو به باران و به باران و به بارانیارب تو بباران و بباران و بباران * دمیدن: دعا کردنآذر 1400

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 20:29

صفحه بندی